روز اول سال یه حصار بزرگ و اهنی یه حصاری به بلندی آسمان به دور خود کشیده ام به امید آرامش........
تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 10:8 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
حس میکنم چیزی مثل بختک افتاده روی قلبمو داره فشار میده
تمامه وجودم داره میلرزه
خدایا کی تموم میشه این روزها
حالم از آدمهای اطرافم بهم میخوره...........
ای کاش میشد مثل عمه پا روی قلبم بذارمو و از همه بکنم و برم یه گوشه ی دنج برای خودمو بچه مو همسرم زندگی کنم
میدونم دو سه روز دیگه دوباره آروم میشم و باز دوباره شروع میشه این داستان همیشگی آدمهای اطرافم
خدایا تمومش کن خواهش میکنم من انقدر ظرفیت ندارم
این تلفن لعنتی همسری کی تموم میشه آخه دیگه دارم دنیا رو بالا میارم........
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : جمعه یکم دی 1391 | 2:8 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
نمیدونم اسمشو باید چی گذاشت : صبر حوصله توان قدرت عشق علاقه عاطفه تمکن مالی شعور فهم عقل
فقط امیدوارم هر چی که هست خدا انقدر بهم بده تا زنی که قراره پسرم از بوی تنش مست بشه زنی که قراره پسرم تو آغوشش آروم بگیره مثل امشب من آرزوی نیست و نابودی من رو نکنه
به نظرم بعضی ها فقط اسم آدم و انسان رو یدک میکشن وگرنه حیوان دو پای بیش نیستن
آرزو میکنم دیگه هیچ وقت نبینمشون هیچ وقت
نمیدونم هم خون بودن فامیل بودن با بعضی ها میشه دلیل اینکه باید ببینیشون
چرا باید آدمهای که هر بار دیدنشون تا چند روز عذاب رو برات به ارمغان میاره رو باید دید
نمیفهمم ، سر از قانون طبیعت در نمیارم
صله ی رحم یعنی این : یعنی عذاب یعنی اذیت یعنی هر بار آزار .....
خسته شدم حتی از تعریف و درد دل این خانواده برای دیگران
نمیخوام ببینمشون
خدایا هیچ شبی مثل امشب آرزوی ندیدنشون رو نداشتم
امیدورام قصه ی زندگی منو این خانواده همین امشب تموم شده باشه
میسپارمتان به خدا به خدای که دم از عدالت میزند......قرار من با شما در دنیای دیگریست این دنیا جای پاسخ دادن شما به منو سرنوشت من نیست
من دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم!!
عاری از عاطفه ها…
تهی از موج و سراب…
دورتر از رفقا…
خالی از هرچه فراق!!
من نه عاشق هستم ؛
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…
من دلم تنگ خودم گشته و بس…!
.............................................
موضوعات مرتبط: برای خودم
وسط شلوغی ولیعصر وسط سردی پپاییز
یهوی تمامه تنم داغ میشه
خدای من خیلی وقت بود اینجوری راه نرفته بودیم
انگاری یادمون رفته بود یه زمانی همیشه دستامون تو دست هم بود
انگاری خیلی چیزها بعد از آدم کوچولو تغییر کردن
همون چند ثانیه که دستای یخ کردمو که نه از سرما که از روزمرگی ها سرد شده رو توی دستاش گرفت
برای چند هفته تمامه تنمو داغ کرده
عزیزم همیشه عاشقتم
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من برای همسرم
تاريخ : یکشنبه چهاردهم آبان 1391 | 1:9 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
من از حدیث دیو و دوری از تو میترسم
صدای گرم و دلنشین خسرو شکیبایی منو یاده اولین دست خط
یاده اولین دلتنگی
یاده اولین حس عاشق شدن
یاده اوین ترس از جدایی جدایی جدایی جدایی انداخت............
یه بار دیگه مثل اون شب مثل اون لحظه ی خدا حافظی ترسیدم
مثل اون لحظه ی رفتنه تو و ماندن من و دور شدنمان از هم ترسیدم
ترسیدم
دلم تنهایمان را میخواهد دلم لحظه های را میخواهد که برایم میخواندی سلام ری را ...........
راستی عزیزترینم تو هم چیزی یادت می آید
یا همه ی این لحظه ها را در پیچ و خم زندگی به باد فراموشی سپردی
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم........
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من برای همسرم
ضعیف باشی ،
دست خودت نیست
زن که باشی گاهی حریصانه بو میکنی دستهایت را شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لابه لای انگشتهایت مانده باشد !
دست خودت نیست
زن که باشی گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی و و قناعت میکنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
زن گاه باشی تمام دیوانگیهای دنیا رو بلدی
من زنم نگاه به صدای زیبا و بدن ظریفم نکن
اگر بخواهم همه هویت مردانه ایت را به آتش خواهم کشید ........
مرد خوبم مرد عزیزم بودنت را نفس کشیدنت را روزی هزاران بار به درگاه خدا سجده میکن
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من برای همسرم
تاريخ : یکشنبه نهم مهر 1391 | 1:22 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
یادمه یه روزی یکی ازم پرسید کلاس چندمی گفتم سال دیکه دیپلم میگیرم
چقدر اون روزها قشنگ بودن
چقدر اون روزها رو دل تنگم
دلم میخواد بچه بشم
دلم میخواد بشم همون دختر بچه ی8-9ساله ی که مدام تو پارک بازی میکرد و گل میچید
نه اصلا دلم میخواد3-4ساله بشم و برگشتنی از مهد بازم کفشدوزک جمع کنم
یا که نه دلم میخواد 7ساله بشم برم مدرسه و بعد از یه ماه تازه یادم بیوفته گریه کنمو مامانمو بخوام
دلم میخواد گاهی بشم 17-18ساله مثل اون روزها که یه نفر پاشو میذاره تو زندگیت................
یا که نه اگر قراره خیلی بزرگ باشم بشم دختر 20-21ساله ای که تازه پا به دانشگاه گذاشته عاشق شده و ...........
دل تنگ دوستان دبیرستانم
میروم به محلی قدیمی آی این چشمان بی تاب میچرخن و پسرک در بغلم بالا و پایین میپرد با خودم میگویم واقعا من بودم که روزی تو این کوچه پس کوچه ها بالا پایین میرفتم و .......
چقدر دلم گرفته بود تو نیم ساعتی که تو اون محل بودم
چقدر دلم میخواست خیلی ها رو ببینم
اما حیف و صد حیف که هیچ آشنای به چشمانم نیامد هیچچچچچچچچچچچ
رفتم از در خونه ی قدیممون گذشتم
نگاهش کردم وای خدای من یه دنیا خاطره اونجاست دلم میخواست درو بزنم بگم ببخشید میشه من بیام تو تا خاطراتمو ببینم
میشه من بیام تو و از لای در دوباره قایمکی ..............
میشه من بیام تو تا دوستم طبق معمول هر روز بیاد بهم سر بزنه و به اندازی یه دنیا حرف بزنیم
راستی تو دوستم خوبم تو محرم رازم کجای کجا چقدر امشب دلتنگ تو هم هستم
خدایا گاهی اون روزها دلم میخواست زندگی دوره تند داشت میزد رو بالاترین سرعت تا اون روزها بگذرن
و حالا من عجیب دل تنگم عجیببببببببببببب
میترسم میترسم از آینده ای که این روزهای حال بشن حسرت اون روزها
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 1:39 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
آره من الان همچین حسی دارم
نیاز دارم فریاد بزنم جیغ بکشم هوار بکشم تا خالی بشم
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور 1391 | 7:42 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
هر وقت دلم میکیره یاد اینجا می افتم
............
روز سختی بود به وحشتناکی جهنم
توان سه تا شوک رو نداشتم ولی هنوز زنده ام
نمیدونم اون دو تا شوکی که به من مربوط بود چقدر میتونه تو زندګیم تاثیر بذاره
فقط از وروجکم عذر میخوام که باعث شدم اون همه استرس بهش وارد بشه
کوچولوی قشنګم ببخش منو عزیزم
نمیدونم طاقته منه مادر کم بود یا تو تاب دوری رو نیاوردی
هر چی بود سخت بود عزیزکم سخت هم برای منی که هنوز نتوستم با خودم کنار بیام هم برای تویی که خوب میدونم فراموش کردی
بی خیال مهد...........
برای مامانم هم واقعا ناراحتم
مامانی امیدوار دیکه هیچ کسی اینجوری جواب محبتت هاتو نده ای کاش منو صبور نمیدونستی ای کاش بهم اعتماد نمیکردی و حرف نمیزدی ای کاش میتونستم راز دارت نباشم و برم محکم بزنم تو دهنشون ولی حیف و حیف که تو منو محرم دلت دونستی .........
و تو دوست ګلم که ناخواسته سر از راز زندکیت در اوردم ببخش فقط ببخش و مطمن باش هر وقتی که دوست داشته باشی من مثل همون دیواری که کفتم فقطط حرفهاتو میشنوم تا تو سبک بشی
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : چهارشنبه یکم شهریور 1391 | 1:2 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
زن که باشي
گاهي کم مياوري
دست هايي را که
مردانگي شان امنيت مياورد
وشانه هايي را که
استحکام آغوششان
لمس آرامش را
بهمراه دارد
دست خودت نيست
زن که باشي
گاهي دوست داري
تکيه بدهي
پناه ببري
ضعيف باشي
دست خودت نيست
زن که باشي
گهگاه حريصانه بو ميکني
دستهايت را
شايد
عطر تن مردانه اش
لا به لاي انگشتانت
باقي مانده باشد
زن که باشي گاهي ميزني زير گريه
که دلش بلرزد وصدايت کند
دست خودت نيست
زن که باشي
گاهي رهايش ميکني به روياي حضورش
به اميد اينکه
او
خوشبخت باشد
زن که باشي
همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي
ميتواني زير لب ترانه بخواني و آشپزي کني
ميتواني جلوي آينه موهايت را شانه کني وحس کني نگاهش را
ميتواني ساعت ها به اميد گره خوردن شال دور گردنش ببافي و
در هر رج بوسه بکاري براي روز مبادا که کنارش نيستي......
زن که باشي بايد صبور باشي مدارا کني وباهمه ي بغضت
لبخند بزني
زن که باشي.........
هزار بار هم که بگويد دوستت دارد.......
باز هم خواهي پرسي دوستم داري؟
وته دلت هميشه خواهد لرزيد
زن که باشي هر چقدر هم که زيبا باشي نگران زيباتر هايي ميشوي
که شايد عاشقش شوند
زن که باشي هروقت صدايت ميکند خوشگلکم
خدا را شکر ميکني که در چشمان او زيبايي
دست خودت نيست
زن که باشي
همه ي ديوانگي هاي عالم را بلدي...
سارانوشت:
مادر که باشی چه؟
شانه های چه کسی مامن دل نگرانی های مادرانه ات میشود؟
مادر که باشی ګاهی نه مدام کم می آوری مدام
مادر که باشی نگران که باشی
بگذریم
مادر باشیم و مادری کنیم......
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : سه شنبه بیستم تیر 1391 | 1:2 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
منظورم مهد کودکه
شاید این کارو خیلی وقت قبل باید میکردم
خدایا تا 5شنبه تا 5شنبه ای که من قراره تصمصیم بګیرم تمامه وجودمو (اګر میګم تمام باور کن قشنګم تو تمامه وجودمی ) رو بسبرم دستای یه غریبه کمکم کن
کمک کن طاقت بیارم
خدایا به آرامش احتیاج دارم
مثل همیشه منو بګیر بغلت تا دلم تا روحم تا جسم تا همه ی همه ی افکارم آروم بګیره
به امید تو
مادر بودن سخت ترین کار دنیاست و مادر شاغل بودن سخت تر از اون
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : شنبه هفدهم تیر 1391 | 4:29 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
بيشتر از هر زماني
دوست دارم خودم باشم..
ديگر نه حرص به دست آوردن را دارم .. و نه هراس از دست دادن را ..
هركس مرا ميخواهد بخاطر خودم بخواهد..
دلم هواي خودم را كرده است ..
و آن زمان که دلتنگ خودم میشوم
هیچ کس حتی خودم مرهمی بر دلتنگیم نیست
بچگی هایم کجایید...........
موضوعات مرتبط: برای خودم
تاريخ : سه شنبه سی ام خرداد 1391 | 6:21 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
روزها به بطالت میگذرن....
اصلا دوستت نداشته و ندارم
هنوز معنی بعضی کارهای خدا رو نمیفهمم یه وقتای دلم ازش میگره مخصوصا این آخر سالی
حس میکنم انگیزه ندارم
بی خیال نمینویسم............
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | 2:8 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
میگذارم کنار
هر آنچه
را
که
ردی از نگاه تو
در آن نیست
تاريخ : پنجشنبه بیستم بهمن 1390 | 0:48 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست
مهدیار برگ گلم تولدت مبارک ...
در دور دستها، که خدا میان چشمهات خانه کرده بود... من، بی قرار منتظر آمدنت بودم
و تو که انگار دل نمی کندی از لبهای فرشتگان
پنجره، پنجره، طنین آواز تو بود که انگار، گوش هام جز تو نمی شنید.
خداوند تو را به من هدیه داد و من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه می پنداشتم نباشم.
نفس هات که به گونه هام ساییده می شود انگار آرامش بهشت را به چشمهام می فرستی
دستهات که می چرخد و میان دستهام پنهان می شود... خنده هات، که ریش می شوم و عاشق
چشمهات که عمق نگاههام را می کاود و من که همیشه تو را کم دارم از داشته هام
دلتنگ که می شوم... انگار صدای گریه های توست ....تنها نوازشی که مرا به خود فرو می برد
تو فرشته ای یا نه..نمی دانم...اما همین مرا بس که چشمهای خداوند میان دستهای من و تو پیداست
آرام جان من... اگر آزردمت یا فراموشت کردم ...فراموش مکن که انگشتهات را به لبهای فرشته ها پیوند زده اند
میان باغچه کوچک بهشتی ات ... جایی برای من بگذار
همیشه دوستت دارم
از طرف کسی که روزی مادر صدایش خواهی کرد
تاريخ : یکشنبه سیزدهم آذر 1390 | 11:50 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
عاشق آن میم که میاد آخر عزیزم
و من میشوم مال تو
سارا نوشت:
چند روزی بود خسته و داغون به در و دیوار سینه ام میکوبید
فکر میکردم بی دلیل ست
داشت یادآورد میشد آنچه را که منه غرقه در روزگار به فراموشی سپردم بود
خیره میشوم به تقویم به 9ام هیچ یادم نمی آید
یادم نمی آید اصلا ان روز بر من چه گذشته که تمامه یاده من خاک خورده است
من هیچ چیزی از 9مهر 90 به یاد ندارم
ولی 9مهر 83 مثل صفحه ی سینما بزرگ و واضح در جلوی چشمانم رژه میرود
ببخش دلم
ببخش خودم
ببخش همسرم
ببخش که من شبی بی آنکه بخواهم بزرگترین اتفاق زندگیمو در بایگانی ذهنم تنها و خاک خورده رها کردم
و من باز هم عاشق آن میمم
تاريخ : دوشنبه هجدهم مهر 1390 | 2:35 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
دلم گرفته خیلی هم گرفته
یه وقتای وقتی از دست کسی دلت گرفته پناه میبری به خدا میری مچاله میشی تو آغوشش
انقدر تو دلت باهاش حرف میزنی و میزنی که آروم میگیری
ولی وقتی از خوده خدا دلت گرفته باشه چی
کدوم دادگاه کدوم آغوش آرومت میکنه
آره دلم گرفته از دسته خدا هم گرفته
دنبال یه آدرسم که شکایتمو بنویسم و ببرم بدم دسته قاضی تا به داد من برسه
چیه مگه نمیشه آدم و بنده ی خدا از دسته خوده خدا دلش بگیره
شنیدم وقتی برای خودش بگی به حرفات گوش میده
شنیدم میگن خودش بهترینه قاضی هاست
خودش داد رسه تمامه دنیاست و آدمهاش
ولی نمیدونم چرا هر چی میگمو میگم صدامو نمیشنوه
کفر نمیگم .فکر کنم میشنم و نمیخواد جواب بده
خدایا تو که میدونی صبرم کمه تو که میدونی طاقتم بریده
تو که میدونی این بنده ی حقیرت به سرعت نور بهم میریزه و آشفته میشه
پس امتحان کردنت چیه
آخه من منه بی طاقت امتحان کردن دارم
حوصله ی گله کردن هم ندارم اصلا
بی خیال
خودمو مثل همیشه میسپرم به آغوشت اما با دله شکسته
منتظرم دستمال برداری و اشکامو پاک کنی
منتظرم نازمو بکشی و از دلم در بیاری
منتظرم خدا
منتظر
تاريخ : جمعه پانزدهم مهر 1390 | 11:37 بعد از ظهر | نویسنده : ساری |
همین
تاريخ : دوشنبه چهارم مهر 1390 | 1:0 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
گاهي از روز هم به فراموشي سپرده ميشد اين موضوع و با يه تلفن يا اس ام اس تبريك يادم مي افتاد
قشنگترين جمله ي تبريكي كه شنيدم بي كم و كاستو و اضافه :
بانو تولدت مبارك
و مثل هميشه ممنونم مرد مهربونه زندگيم هميشه و همه جا تو بهترين بودي و بهترين ها رو گفتي مثل اينبار
خلاصه و پر از قشنگي
تاريخ : پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 2:7 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |
در گيرم با خودم با گذشته با آينده با ترس با دلهره نميدونم چيكار بايد بكنم فقط ميدونم دلتنگم دلتنگه گذشته
گذشته اي كه با اصرار نا بجاي خودم باعث شدم آينده اش خراب بشه البته شايد خراب
نميدونم
گاهي وقتها وقتي اصرار داري يه كاريو انجام بدي و خدا مستقيم و غير مستقيم ميخواد بهت بگه الان وقتش نيست خودتو ميزني به كر و كور بودن و اصرار اصرار كه بايد به خواستم برسم
بعد كه ميرسي ميبيني اي دله غافل وقتش نبود اصلا
حالا اين منم كه رسيدم به اين جمله كه اي دله غافل وقتش نبود اصلا
در حالي كه همه برام به به و چهچه ميكنن و ميگن كه اصلا براي اين كار بدنيا اومدي
ولي تو دله خودم غوغاي به پاست
شايد خسته ام
شايد
ولي دلتنگم دلم ميخواد درس بخونم دلم ميخواد راه برم بدون اينكه فكر كسي رو بكنم دلم ميخواد بمونم تو محله كارم بدونه اينكه دغدغه اي داشته باشم و بدونم دو تا چشم سياه و خوشگل منتظرم
خيلي كارا هست كه دلم ميخواد انجام بدمو فعلا مقدور نيست
گير كردم درگيرم دارم ميجنگم با خودم با عقلم با احساسه مادرانم
نميدونم با وجوده پسرك ميشه جلو رفت اصلا چرا وجوده پسرك بايد بگم با وجوده احساسي كه خودم دارم ميتونم؟
بعني در توانم هست؟
ميتونم اطمينان كنم؟
نميدونم
هر روز
هر دقيقه
هر ثانيه يه فكري به دهنم ميرسه خوب كه فكر ميكنم ميبنيم بلههههه بهترين تصميمه ولي دو ساعت بعدش مينينم نه بابا اصلا بدرد نميخوره بعني احسام به عقلم غلبه ميكنه
خلاصه كه بينه اين همه فكر و خيال فكر نگهداري پسرك توسط ؟؟؟ بله دقيقا كسي كه خودمم نميدونم كيه گيجم كرده
درگيرم با حسه مادرانه اي كه هنوز كه هنوزه نتونست باورش كنم هنوز گاهي با خودم فكر ميكنم همه چيز يعني مادرانه هاي من پسرانه هاي مهديار و پدرانه هاي عليرضا همه و همه تصوراته منه
سخته جدال احساس و عقل و اينكه خودت بايد داروي كني بيا اين دو
خيلي سخته
يه وقتاي ذهنم درگيره اين ميشه كه همه ي كارها رو درست انجام ميدم بعد تو ذهنم مروز ميكنم كه خب ...و ...و ... و ................ درست انجام دادم بعد سعي ميكنم بپرسم از ديگران كه اين كارها رو اونها هم انجام ميدن ؟
تهش ميرسم به درستي كار خودمو جدال احساس و عقلم و اين جنگ تمومي نداره كه نداره كه نداره
كاراي زيادي دارم ولي نميدونم چرا سست شدم احتياج به يه محرك دارم
همه بهم ميگن خيلي خوب از پس كارام و زندگيمو بچه داري و گشت و گذارم بر ميام ولي باورش براي خودم سخته شايد توانم بيشتر از اين حرفاست كه خودم قانع نميشم
بايد يا علي بگم بايد دست روي زانوهام بذارم
احتياج به كمك دارم اما كمك كي و چه كمكي نميدونم
شايد خودم بايد به ذهنم كمك كنم تا آروم بگير
شايد بايد بهش بگم كه بسه ولي نه چيو بسه من بايد يه كاري بكنم يه كاري كه نميدونم چي هست فقط فكر و ذهنمو مشغول كرده
خيلي وقته دارم لايه هاي ذهنمو ورق ميزنم تا شايد چيزه بدرد بخوري از لايه مطالبه سنگيني كه توش طلنبار شده پيدا كنم كه باز ميرسم ........ به جاي كه خودمو خودمو خودمو هستيم و بس
به چيزي كه نميرسم هيچ تهش گيج و مبهوت به اطرافم نگاه ميكنم فقط نگاه
و باز هم فكر ميكنم كه بايد كاري بكنم
آره كارهاي هست كه بايد انجام بشه خدايا خودت ميدوني قدمه بزرگيه يعني انگاري بخوايم يهو با هم دو قدم بر داريم پس بدونه كمكت نميشه خدايا كمكون كن
چي نوشتم و چي گفتم خودم هم متوجه نشدم خيلي حرفا و كلمات از ذهنم فرار كردن شايد دوست نداشتن نوشته بشن
هر چي نوشتم و ننوشتم مهم نيست مهم اينه كه كمي خالي شدم
اصلا بهتره اسم اين پست رو بذارم : درد و دل
با علييييييي
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 0:51 قبل از ظهر | نویسنده : ساری |


